هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ ، بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی؟
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ...


خاطرات یک ن ز ن

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

پیوندها

پونزده سالگی

جمعه, ۱ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۰۹ ب.ظ

پونزده سالگی برای من پر از اتفاق بود . اون زمان سن ازدواج پایین بود خصوصا ایل و طایفه ما که تا پسری سربازی میرفت و دختری راهنمایی رو تموم میکرد ازدواج میکردند . من تبدیل شده بودم به دم بخت فامیل :|

من درک درستی از ازدواج نداشتم . شاید باورتون نشه ولی من تا هیجده سالگی نمیدونستم بچه چجوری بدنیا میاد و اصلا هدف از ازدواج چیه . حتی روم نمی شد از مادرم بپرسم . :( خیلی بد بود که هیچکس رو نداشتم بهم یاد بده زندگی از چه قراره .

اولین بار خانوم همسایه بود که ازدواج منو مطرح کرد . گفت به برادر شوهرش منو نشون داده برای ازدواج اونم چون از این پسرایی بود که انتظار داشت دخترا بهش پا بدن :/ گفته بود این دختر سرشو میندازه پایین ( بلا نسبت مثل خر ) و با سرعت رد میشه یه ذره واینمیسه دو کلوم باهاش حرف بزنیم که!!! ( یعنی انتظار داشته من تو خیابون وایسم با ایشون درمورد ازدواج اختلات کنم :| چه چیزا!!!)

منم تو دلم گفتم میخوام صد سال سیاه به چشمم نخوری چه برسه به ازدواج !! :/

دلم خوش بود و واسه خودم زندگی میکردم که اولین خواستگار رسمی رسید . هه عجب خواستگاری !! گویا اقا من رو در خیابون دیده بود و مادرش رو فرستاده بود به خونه ما . بعد از تحقیقات معلوم شد خانواده درستی ندارن و اهل مواد فروشین ( عجب شانسی داشتم من واقعا ) 

من یه دختر با حجاب و مذهبی بودم و به هیچ عنوان خودمو به ازدواج زود هنگام محدود نمیکردم . دوست داشتم با وجود عشق زندگی تشکیل بدم درحالی که اصلا نمیدونستم چجوری باید عشق رو پیدا کنم.

در طول زندگیم خواستگار زیادی نداشتم چهار یا پنج نفر که همشون خارج از اون چیزی بودن که باید میبودن . اصلا نمیدونم با چه اعتماد به نفسی پا پیش میذاشتن . یا بیکار بوودن یا معتاد و سیگاری . البته همونم غنیمت بودا خخخخ  

زندگی همونطور می گذشت . ما تو محله ای بودیم که خونه ها درست و حسابی ساخته نمیشدن . یعنی غیر اصولی بودن . کنار خونه ما رو گود برداری کردن همین باعث شد خونه ی ما نشست کنه هرکس دیگه ای بود اهمیت نمیداد و همونجا می نشست ولی ماتصمیم گرفتیم خونمونو بفروشیم اون هم زیرقیمت .

پولمون کم بود و طاقت خونه های قدیمی و کوچیک رو نداشتیم . اول تصمیم گرفتیم بریم قم زندگی کنیم ولی اونجا هم با پول ما خونه ی خوبی گیر نیومد. در نتیجه تصمیم گرفتیم به زنجان بریم...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۰۱
مهربانو

نظرات  (۱)

عه!چه جالب
از۱۵سالگی لب بخت بودی:|
بعدشم خداییش تو شوهر شانس نداشتی
اخه اینا چی بودن به تورت خوردن!
مواد فروش:|
نمیدونم.والا ولی انشالله در اینده از,شوهر شانس بیاری:)
پاسخ:
بله لب بخت خخخ :)))
دو حالت داره یا خدا میخواد امتحانم کنه یا من لیاقت ندارم 
ممنونم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">