هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ ، بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی؟
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ...


خاطرات یک ن ز ن

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

پیوندها

ممنون که میخونید :)

پنجشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۴۰ ب.ظ

خب یه مدت ننوشتم کلا یادم رفته... 

از ترم اول دانشگاه دو ماه و نیم میگذشت یعنی فروردین ماه بود که به خونه ما تلفن شد برای خواستگاری . قرار شد بیان و با همدیگه آشنا شیم بدون حضور بزرگترها.

آقای خواستگار همراه یکی از خواهراش اومده بود . از بس بهم زل میزدند روم نمیشد سرمو  بلند کنم نگاهشون کنم . فقط لحظه آخر که داشتند میرفتند یه لحظه چهرشو دیدم که اونم از یادم رفت.

اولش مخالفت کردم و به مادرم گفتم هنوز برام زوده دلم میخواد درس بخونم و ازدواج برای من محدودیت میاره. از این لحاظ میگفتم محدودیت که من عاشق خانواده ام بودم و راضی نمیشدم اونا رو بخاطر درس خوندنم آزار بدم یعنی دوست داشتم اگه ازدواج میکنم تمام وقتمو صرف زندگیم کنم و بخاطر درس بین من و همسرم فاصله نیوفته. 

اما نشستم درموردش فکر کردم . دیدم من الان (اون موقع 18 سالم بود) تو سن ازدواجم و همسن های من تو فامیل یه بچه بغلشونه . نمیدونم این فکر مزخرف از کجا اومد تو ذهنم که ممکنه این آخرین خواستگارم باشه :(

خانواده ام چیزی نمیگفتن . راضی بودن . من قبول کردم بیان خواستگاری. پنج شیش باری اومدن خونمون هر دفعه یه خواهر یا زن برادرش میومد تا منو ببینن. الان که فکر میکنم حس میکنم به چشم یه کالا بمن نگاه میکردن . هه حتی عینکی بودنم براشون مهم شده بود. 

دفعه چهارم بود که دوباره خود آق پسر تشریف آوردن تا مثلا ما حرف بزنیم .توی پذیرایی کاملا روبروی هم بودیم خونمون زیاد بزرگ نبود . فاصله خیلی کم بود . با این حال مادرم به همراه خواهر و خواهر زاده های اون آقا رفتن اتاق . تا ما حرف بزنیم. مادر من روی مسایل مذهبی خیلی حساس بود و واسه اینکه ما دوتا تو اتاق تنها نباشیم ما رو تو پذیرایی تنها گذاشت ... :(

هنوز هیچی نشده آقا بمن گفت "پاشو بیا نزدیک من بشین". از لحنش خوشم نیومد همینطور از جسارتش .

من درمورد خواستگاری یکمی تحقیق کرده بودمو ازش چند تا سوال پرسیدم .

دقیق یادم نیست چی گفتم ولی تا جاییکه یادمه ازش اینا رو پرسیدم :

" شغلش دقیقا چیه؟( درمورد درآمدش نپرسیدم چون برای من مهم این بود که بیکار نباشه و پول حلال دربیاره . دلم نمیخواست فکر کنه دنبال پولم )

سنش چقدره؟ ( که البته بهم دروغ گفت. مسخرست که بهم گفت ماه تولدش یادش نمیاد )

اهل نماز و روزه هست؟ ( بازم دروغ!!)

سربازی رفته؟؟(دروغ)

تحصیلاتش چقدره؟؟(دروغ)

قصد داره با پدر مادرش زندگی کنه یا جدا از اونا؟؟(برای من مهم بود ولی برای اون هرگز!!)

چجور دختری رو دوس اره ؟"

اما جواباش :

"بیشتر درمورد پولی که دستشون میاد گفت که من سردر نیاوردم خیلی اهل پز دادن بود و بنظر خودش بهترین شغل دنیا رو داشت . که البته بعد از ازدواج من تو زندگیم پولی ندیدم .حالا بماند ...

بهم گفت سنش بیست و شیش یا بیست و هفته. مضحکه که گفت دقیق نمیدونه چند سالشه . ( من بعد از عقد فهمیدم اونموقه بیست و هشت سالش بوده و این یعنی دروغ!)( من متولد اسفند 73 و اون متولد خرداد 64 بود)

گفت مسلمونه و این یعنی نماز و روزه اش رو بجا میاره ( بعد از عقد یه مدت جلوی من نماز میخوند کم کم اونم گذاشت کنار و کاملا مشخص شد چجور آدمیه )

بهم گفت مساله سربازیش حل شده است ( در حالی که حل نشده بود و یه جورایی سرباز فراری بود ... هه )

بهم گفت دیپلم داره ( بعدا مشخص شد سال دوم دبیرستان رو سه بار خونده بعدشم اخراج :( )

در مورد خونه قبول کرد که با پدر مادرش زندگی نکنیم ( جالبه بعدا فهمیدم این آقا اصلا استقلال شخصیتی نداره که بخواد تصمیم بگیره کجا زندگی کنه)

در مورد دختر مورد علاقش پرسیدم که به طور کلی جواب داد که با حیا و خوب باشه !!( اصلا واسه خانواده اونا حیا مهم نبود ... اینم بعدا فهمیدم )

یه چیزم یادم اومد یادمه بهش گفتم من از سیگار و قلیون و مشروبات و مواد مخدر متنفرم و هرگز نمیتونم همچین چیزایی رو تحمل کنم ... بهم اطمینان داد که اهل هیچکدوم نیست !!!( زهی خیال باطل ! هم سیگار میکشید هم قلیون هم مشروب میخورد ... به معتاد بودنشم شک داشتم ... در مدتی که باهاش بودم بیست و چهار ساعت کامل پیشم نبود ...)


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۱۴
مهربانو

نظرات  (۱)

وای
این دزدی بوده تا خواستگاری
عجب ادمایی پیدا میشن!!!
اه اه اه
حالم بهم خورد از هر چی پسره :)
منتظر ادامه
پاسخ:
خخخ نمیدونم چی بوده والا اسمی براش پیدا نکردم...
نگید اینطور
بعضی پسرا ارزش اینو دارند که همه چیزتو فداشون کنی منتها پیدا کردن همچین پسرایی سخته :) 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">