هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ ، بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی؟
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ...


خاطرات یک ن ز ن

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

پیوندها

خواستگار دروغ گو

جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۰۳ ب.ظ

البته تمام دروغاش کم کم و بعد از چند ماه پیدا شد...

من تمام حرفاشو باور کردم . اونموقه من یه دختر ساده زود باور بودم . البته خب تقصیر من چی بود که نمیدونستم دروغ چیه و تو عمرم دروغ نگفته بودم. من حرف همه رو باور میکردم . تموم اون حرفارم باور کردم با خودم گفتم خب به نظر پسر خوبی میاد اگرم عیبای کوچیکی داشته باشه من با محبت و عشقم حلش میکنم . ( هه چقدر بچگانه فکر کردم که میتونم کسی رو تغییر بدم خخخ تو داستانا میخوندم که مثلا بخاطر عشق آدما چقدر عوض میشن جالب بود که من تمام عمرمو با خیالات زندگی کردم)

خب قرار خواستگاریم گذاشته شد ...من راضی بودم ... پدرمم واسه تحقیق رفت ... از محل کارش و محل زندگیش...همه گفته بودن خوبه و ازش تعریف کرده بودن . ( من بعدا متوجه شدم معیار خوب بودن برای انسان ها متفاوته و اینکه مثلا من آدمی رو که سیگار میکشه بد میدونم ولی برای مردم جامعه ما سیگار یه چیز عادی شده ، البته این تحقیق فایده ایی نداشت چون بازم بهمون دروغ گفته بودن... من خودم بعد از عقد شنیدم که همسایه اون آقا بهش گفت من ازت تعریف کردم وقتی درموردت پرسیدن ...!! نمیدونم به چه قیمتی مردم دروغ میگن ؟؟!!)

خب مهم نیست اینا مهم اینه من قبول کردم ازدواج کنم ... یادمه فردای روزی که اومدن بله برون وسط ظهر خواست منو ببینه . مادرم بهم گفته بود که به هیچ وجه همراهش نرم و سوار ماشینش نشم . ((گفتم ماشین یه چیز یادم افتاد. وقتی اومدن خواستگاری این آقا با ماشین مدل بالایی اومده بود . بعداز عقد ازش پرسیدم پس اون ماشین چی شد ؟(از اونجایی که اینا چهار برادر بودن که با هم دیگه و شریکی کار میکردند . دوتا ماشین داشتن بطور خانوادگی استفاده میکردن) بهم گفت اون روز ماشینا دست داداشاش بوده و نمیخواسته بدون ماشین بیاد خونمون !! خیلی اهل پز اضافی بودن و اون روز با ماشین یکی از دوستاش اومده بود ...(((بازم دروغ...زندگیم با دروغ شروع شد و من متوجه نبودم)))خب من که بالاخره میفهمیدم . ماه پشت ابر نمیمونه ))

اون روز ظهر خواست منو ببره ناهار که قبول نکردم و فقط راضی شدم رو چمنای میدون نزدیک دانشگاه بشینیم و حرف بزنیم. هعیی زنجان شهر کوچیکیه تقریبا همه جا با اون رفتم و خاطره های خوب و بدی تو ذهنمه ...

همونجا فهمیدم یکی از حرفاش دروغ بوده بهم گفت که تا دوم دبیرستان خونده و دیپلمم نداره ...

اونها اصرار داشتن زوودتر عقد کنیم دلیلش رو نمیدونم ؟!

با هم رفتیم آزمایش . بعد از آزمایش از درد سوزن مینالید . در حالی که من عین خیالمم نبود . مثل بچه ها رفتار میکرد و من الان این چیزا رو میفهمم. خیلی ضعیف بود نمیدونم چرا منی که خودم نزدیک هشتاد کیلو وزن دارم و بدن خیلی درشتی دارم چطور راضی شدم با یه مردی که همش پنجاه کیلوعه و قدرت بدنی کمی داره ازدواج کنم ؟! گاهی وقتا به حماقت های خودم خنده ام میگیره ...خخخخ

از لحاظ قد هم فاصله چندانی نداشتیم پنج شیش سانت بلند تر بود ازم ...(الان قد شده یکی از معیارام . دست خودم نیست  از تموم چیزایی که اون یه روز داشت متنفر شدم... از مرد قد کوتاه و لاغر بدم میاد .حتی نمیخوام ببینمشون )

من همیشه خودمو پایین تر از بقیه میدیدم . نمیخواستم کسی فکر کنه دارم افاده میکنم یا زیادی مغرورم . ولی خب اکثرا هوامو داشتن ولی وقتی با این آقا حرف میزدم حس میکردم چقدر خودشو از من بهتر میدونه و همش بهم نیش میزد با زبونش . اونقدر تحقیرم کرده بود که نتا مدتها فکر میکردم من زشتمو این آقا از آسمون افتاده تو بغل من :( مسخرست ...

همیشه از چهره ی خودش تعریف میکرد و از تپلیه من شکایت ... بمن چه آخه . کور نبود میدید که من تپلم نمیومد خواستگاریم . والا ! 

هیچوقت یادم نمیره وقتی عکس بچگیامو دید چقدر جدی از زشتیه من گفت و چقدر از خوشگلیه خودش تعریف کرد. باور کنید منم خوشگل بودم تو بچگیام خیلیم با نمک بودم ... اه لعنت به گریه ....

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۱۵
مهربانو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">