هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ ، بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی؟
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ...


خاطرات یک ن ز ن

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

پیوندها

عقد باعجله

شنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۲۵ ب.ظ

حدودا یه هفته بعد از بله برون یه عقد با عجله داشتیم که بعدا فهمیدم میترسیدن ما چیزی بفهمیم و منصرف بشیم ...( چقدر بده همه چیزو بعدا بفهمی )

عقد محضری نبود و یه طلبه خوش صحبت تو خونمون ،کاملا ساده ، عقد رو جاری نمودی...

ما توخونمون مبلم نداشتیم . پولدار نبودیم ولی هیچوقتم دلمون نخواسته بود مبل بخریم . من یه گوشه رو زمین نشستم و اونم اومد کنارم نشست . مهمونای کمی داشتیم . تنها خاله ام به همراه خانوادش و یکی از دوستای مادرم با دو تا بچه کوچیکش . از طرف اونام فقط یکی از برادرهاش اومده بودن . شب چهارشنبه 18 اردیبهشت توی خونمون عقد کردیم با مهریه 114 سکه . جالبه بدون بهونه مهریه رو قبول کردن :|

حس و حالی که داشتمو شاید دخترام نفهمن بشدت خجالت میکشدم و استرس داشت خفم میکرد . همیشه از چیزایی که برای بار اول میخواستم تجربه کنم میترسیدم . حالا دیگه از هیچی نمیترسم...توی خونواده ما رسم بر اینه داماد شب عقدش خونه پدر زنش میمونه ... اونم ازم دریغ کرد :(

((یادتون باشه هیچوقت نداشته های خودتونو با داشته های دیگران مقایسه نکنید ... چون اون وقت ممکنه بیشتر به احمق بودن خودتون پی ببرید ... من اینکارو کردم . حدودا سه چهار ماه بعد از عقد ما یکی از خواهر زاده هاش عقد کرد. جز حسادت چیزی نصیب من نشد. من که هیچوقت حسود نبودم این خصلت از کجا اومده بود سراغ من ؟؟!! نمیدونم فقط میدونم وقتی کادوهایی که برای اون دختر خریده بودنو میدیدم ،وقتی میدیدم دختره فخرمیفروشه نسبت به شغل وتحصیلات همسرش، وقتی رفتار همسرشو باهاش میدیدم حس میکردم چقدر اشتباه کردم و چقدر بی تجربه نسبت به موضوع ازدواج برخورد کردم . کاملا متوجه شدم من و اون از نظر فرهنگی هم کف همدیگه نیستیم و درواقع فقط وابستگیه که بهم اجازه میده تموم این چیزا رو تحمل کنم و اگه اونم نباشه چون عشقی هم نیست دلیل واسه ادامه زندگی نیست و باعث خراب شدن زندگیه بچه هایی که ممکن بود بدنیا بیارم هم بشم.)) 

من هیچوقت یه عقد رو از نزدیک ندیده بودم خخخ جالبه مگه نه ؟؟ یه دختر که هیچوقت تو ماجرای تشکیل خانواده کسی نبوده و هیچ تجربه ای واسه زندگی قشنگ نداره ... هیچ درکی از عشق نداره و تمام عشق رو از کتابایی یاد گرفته که دزدکی و دور از چشم خانواده میخونده ...

++ این قسمتش شاید جالب نباشه نخوندیم نخوندین ... پیشاپیش ازتون عذر میخوام که اینا رو میگم 


فردای شب عقدمون (پنجشنبه شب) اومد دم خونمون حتی داخل نیومد با ماشین جلو در وایساده بود مادرم رفت دم در و بهش دست داد و تعارفش کرد بیاد خونه ولی نیومد ( الان حس میکنم خانواده امم تحقیر میکرده) بمن گفت بشینم تو ماشین منم نشستم و بدون هیچ حرفی به روبرو خیره شدم خب یه دختر که قبلا هیچ تماسی با پسرا نداشته (درک نمیکنن که بعضیا ) همینه دیگه ...

بعد که مادرم رفت داخل خونه رو به من گقت "باز صد رحمت به مادرت که دست داد !!تو که اصلا..."(((الان که دارم فکر میکنم چقدر از حرفش بدم اومده . اصلا کلا الان از هر چی که اون گفته و هر کاری که کرده و هر چیزی که بهش علاقه داره متنفرم !))) 

یکم باهام حرف زد و قرار گذاشت که فردا بیاد دنبالم بریم بگردیم ( منم که خوش خیال )

فردای اون روز ظهر جمعه اومد دنبالم و عوض اینکه منو ببره بگردونه برد خونشون :| هیچکس خونشون نبود یکم نشستیم و وقت نماز که شد من پاشدم نماز بخونم که اونم رفت غذا بگیره بعد از نماز و ناهار اتفاقایی افتاد که هیچوقت فراموشم نمیشه....

بنظرتون نوشتنش درسته ؟؟؟؟



+++از اینکه داستان زندگی منو میخونید خیلی خیلی ممنونم . من نویسنده نیستم و مسلما اشکالات زیادی تو نوشتن دارم .

++ازتون میخوام حتی لحظه ای از خوندن این داستان ناراحت نشید . چون هیچ چیز ارزش ناراحتی و غم رو نداره و مطمعنم اگه شما هم بخوایید از زندگیتون بگید صد برابر من دچار مشکل و سختی شدید . من شک ندارم که مشکلات من خیلی کوچیک بودن و قابل حل شدن .

+هیچوقت فراموش نکنید خدا همیشه کنار ماست و کمکمون میکنه از امتحانای کوچیک و بزرگ زندگی سربلند بیرون بیاییم . منم تو این راه تنها نبودم و جدای از اینکه خدا همیشه مراقبم بوده یه خانواده خوب دارکم که همیشه پشتیبانم بودن و میشه گفت اونا بیشتر از من تو این جریانا عذاب کشیدن . همه ی اتفاقای بد شروع یه زندگیه خوبن . من معتقدم الان خوشبخت ترین زن مطلقه دنیام  چون کسایی رو دارم که همه جوره دوسم دارن حتی با وجود تموم عیبام.

. من طبق گفته کسایی که بهم اهمیت میدن پیشرفت میکنم و میشم یه ادم مفید که همه به وجودش افتخار خواهند کرد . 

بچه مذهبیه چادری تپل مپل :) و البته خوشحاااال و خوووووشبخت 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۱۶
مهربانو

نظرات  (۲)

زندگی زیباست چشمی باز کن
گردشی در کوچه باغ راز کن
هر که چشمش در تماشا نقش بست
عینک بدبینی خود را شکست
پاسخ:
به به خیلی قشنگ بود فری طلا😁😊
سلام :
راستی این رو هم از شما باشه یادگاری برا من :

یادتون باشه هیچوقت نداشته های خودتونو با داشته های دیگران مقایسه نکنید ...
پاسخ:
سلام
ممنونم 
خیلی سپاس ^_^

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">