هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ ، بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی؟
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ...


خاطرات یک ن ز ن

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

پیوندها

اون روز...

دوشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۰۷ ب.ظ

اون روز هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد ( بیخودی دلتونو صابون نزنید خخخ)

اون روز فقط یکمی من ترسیدم . من شکستم . فاطمه سخت بود براش . میدونید دختری که تاحالا حتی بدن برادر خودشم ندیده سخت بود براش یه مرد رو لخت ببینه . من حتی بغل کردن اون برام سخت بود چه برسه به اینکه یهو لخت ببینمش که داره چیزی ازم میخواد که شرعا درسته ولی نه عرف میپذره نه روحیه لطیف یه دختر. اگه از اون دخترایی بودم که طعم هوس رو قبلا چشیده بود حالا جلوی این به اصطلاح مرد اونطور ضعیف و ترسون نمیشدم . اون روز یه چیزایی از زندگی فهمیدم که هنوزم برام زوده دونستنش . حتی شما دوست عزیز...:)

غریزه مردانه هم عجب چیزی بود ها !!!!

اون روز با التماس های من به خیر گذشت (بعدا خیرش شد شر) حس خوبی نبود تازه بعدشم گرفت خوابید و من تنها نشستم .(( از مردایی که فقط بفکر خودشونن متنفرم . بخدا منم آدم چرا هیچکس منو نمیفهمه . چرا همه ادعا میکنن منو میفهمن ولی ذره ای از احساس و حس و حال من درک نمیکنن))

بارون میبارید و من تنها نشستم ... بارونی که همیشه دوست داشتم دست عشقمو بگیرمو زیرش قدم بزنم . چقدر من خنگم . مگه نه؟؟!!

بعد بیدار شدنم ... اصلا مهم نیست چی شد...

امشب حالم خیلی بده ...مرسی ... اه :(

من دختر خجالتی بودم اصلا در مورد این چیزا با مادرم حرف نمیزدم ( خیلی بده بین مادر و دختر رابطه اونقدر قوی نباشه که بشه همه چیزو باهم درمیون گذاشت...خیلی بده کسی نباشه باهاش درددل کنی...خیلی بده خواهر نداشتن...خیلی بده تودار بودن ... که هر بلایی سرت بیاد به هیشکی نگی...که نتونی خودتو خالی کنی... بعد این حرفا این بغضا جمع میشه تو گلوت ..رو قلبت سنگینی میکنه ... یهو سرریز میکنی (overflow) ... سخته...خیلی)

از چی بگم ؟؟ یه چیزایی یادم رفته...

گاهی وقتا مهربون میشد اما فقط با من...از بد دهنی و رفتارش شرمم میشد جلو پدر مادرم خجالت میکشیدم ...اصلا سعی نمیکرد منو بفهمه برعکس سعی میکرد منو تبدیل به یه عروسک دست ساز کنه .من خمیر بازیش نبودم .

بذارید یکم از حماقتام بگم دور همی بخندیم :))

اوووممم من قهر بلد نیستم . خیلی بده یه دختر قهر بلد نباشه ها ! دست مردش آتو میده . من اگه از چیزی بدم میومد فقط یه اخم میکردم و سکوت... ولی هیچکس معنی سکوت منو نمیفهمید . از اون بدتر خودم بودم که طاقت قهر نداشتم . دلم قده گنجیشکه بخدا ...اینقده <>

من یه دختر مذهبی بودم که تو عمرش نرقصیده بود ... اصلا برای من رقص یعنی مسخره بازی ... عروسی پسر خالم بود(هنوز من مجرد بودم اونموقع) شنیدم که مادربزرگم پشت سرم گفته این دختره خودشو همچین میپوشونه....

خیلی بهم برخورد از اونموقع منتظرم یه عروسی بشه برم یه لباس خوشگل بپوشم جلوش که بیاد دعوام کنه بگه این لختی پختی چیه پوشیدی...خخخ خلممم خلللل . ولی متاسفانه بچه دم بخت نداریم :( یه دایی داریم  که اونم فعلا داره سرمایه جمع میکنه .

من برای اولین بار رفتم آرایشگاه واسه اینکه قرار بود مثلا واسه من عیدی بیارن(فک و فامیل بریزن خونمون) نمیدونم چرا منو ارایش میکنن شبیه میمونا میشم . از بس چیز میز میمالن بهم . بابا من خودم خوشگلم به ارایش نیازی نیس که . حرف تو گوششون نمیره که . تازه بلندم کردن برقصم میگفتم بلد نیستم میخندیدن بهم:(

کم کم داشت شخصیت من تغییر میکرد دیگه اون حجب و حیای سابق رو نداشتم . داشتم ارایش کردنو یادمیگرفتم...( پاشنه بلند پوشیدنو هیچوقت یاد نگرفتم اخر خخخخ) 

دیگه کم کم نسبت به نمازام سست شده بودم حس خوبی نبود... و البته به شدت وابسته مردی شده بودم که عیباشو تو ذهن خودم پاک میکردم



++ببخشید امروز زیاد حال خوبی ندارم خیلی پراکنده نوشتم دلم گرفته حس نیاز به کسی که دوسم داشته باشه و کنارم باشه بد جوری به قلبم چنگ زده.....

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۱۸
مهربانو

نظرات  (۳)

:( چه غم انگیز...مشکل چیه!!!  نفهمیدن و درک نکردن؟؟
پاسخ:
بله
مشکل بزرگیه
مسئله ی مهمیه کاش بیشتر بهش توجه بشه
پاسخ:
بله درسته:)
سلام میدونم حالتو میفهمم
پاسخ:
سلام
ممنونم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">