هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ ، بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی؟
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ...


خاطرات یک ن ز ن

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

پیوندها

خاطره

دوشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۳۳ ب.ظ

ببخشید یه مدت نبودم . امتحان داشتم و خودمو محدود کرده بودم . خداکنه قبول شم ...خخخ


خب کجای دوران نامزدی بودیم ...؟؟؟

چندتا خاطره :

اصولا خانواده شلوغی بودن و مدام مهمونی میگرفتن یعنی تقریبا هر شب برادرا خونه همدیگه بودن . خب شریک بودن فرقی نمیکرد. یه شب مثلا ما دعوت بودیم خونه برادر بزرگتر . موقع وارد شدن یه لحظه دیدم که زن داداش بزرگه بهش دست داد . غیرتی شدم ولی هیچی نگفتم . رفتیم نشستیم و من مثل همیشه تنها یه گوشه واسه خودم ...

داداش بزرگه خونه نبود . وقتی وارد شد همه بلند شدن . غریبه ای بجز من نبود. برادر بزرگتر جلوی من دست دراز کرد ولی من خندیدم و گفتم من دست نمیدم . دو سه باری اصرار کرد و به شوخی گفت بیا مثل اروپایی ها باش :(

من قبول نکردم و رفت نشست . بعد از مهمونی وقتی میرفتیم خونه . آقای به اصطلاح همسر(این صفت مناسبش نیست دوست ندارم بهش بگم همسر ... ترجیح میدم بگم آقا پسر) بمن گفت چرا دستشو رد کردی ؟؟؟ اون جای پدر توعه باید دست میدادی من خجالت کشیدم جلوشون...( یادم رفت بگم همون شب فهمیدم آقا پسر ما قلیون میکشه یعنی به چشم دیدم )

اینم از غیرت من و بی غیرتی آقا پسر :(


اصالتا مال یکی از روستاهای زنجان بودن و هنوز اونجا خونه داشتن . مسافت روستاشون تا شهر زنجان کم بود تند تند میرفتن . گاهی اوقات منم میبردن . یه بار که گویا جوانان به همراه همسرانشون قصد داشتن برن ما رو هم بردند. 

من و آقا پسر سوار ماشین پسرعموش شدیم قرار بود بریم دنبال زنش و از اونجا باهم راه بیوفتیم. تو ماشین نشسته بودیم که یهو یه جا ماشینو نگه داشتنو یه چیزی پرت شد تو ماشین .. 

وای من چقدر اون روز ترسیدم . همیشه ذهنم دیر میگیره قضیه رو بعد از کلی تجزیه تحلیل با خودم فهمیدم اون شی عجیب شیشه نوشابه ای پر از مشروبه ( حتی نمیدونستم چه نوع مشروبی ) فقط فهمیدم که وضعیت اصلا خوب نیست ....

مردا توی اتاق سرخوش آواز میخوندن و فقط من میدونستم چه خبره ... زنهاشون تعجب کرده بودن و من سکوت . اون شب آقا پسر بخاطر من نخورد که مثلا جلو من مثبت بمونه . ولی این چیزا ذهن منو نسبت به اون خراب میکرد و اعتماد منو از دست داد....



من خیلی خوابم میاد میخوام زود بخوابم امشب ببخشید کم نوشتم ...

برنامه زندگیم تغییر کرده هرروز به اهدافم نزدیک تر میشم و این بهترین حس دنیاس :)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۰۱
مهربانو

نظرات  (۱)

چقد از خوندن این دلنوشته هاتون دلم میگیره!!!  کاش اینجوری نبود کاش
پاسخ:
از اینکه مطالبمو میخونید ممنونم
ببخشید که دلتون رو میگیرم خخ^_^
آینده روشنه :-)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">