هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ ، بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی؟
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ...


خاطرات یک ن ز ن

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

پیوندها

نمیدونم

جمعه, ۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۲۵ ب.ظ

نمیدونم چی بگم خاطره ها خوب و خوشایند نیستن ...

بعد از چند ماه (حدود شیش ماه ) که از ازدواجمون میگذشت کم کم تموم عیباش برام پیدا شد . دیگه فقط بخاطر وابستگی که بهش داشتم کنارش بودم و البته وظیفه ام به عنوان یک زن. من هیچوقت باهاش دعوا نکردم . عصبی میشدم سکوت میکردم . همیشه همینطور بودم . وقتی ناراحت میشدم سکوت میکردم . اگه کسی قرار بودبفهمه میفهمید که من فاطمه شاد و شنگول همیشگی نیستم . ولی کسی نفهمید . بجز برادر و مادرم  هیچکس مشکلات منو با اون آقا درک نکرد. 

ما نقطه مشترک نداشتیم . تمام چیزایی که ازشون بدم میومد رو به چشمم میدیدم.

من یه دختر تحصیلکرده که درس خوندن رو دوس داشتم ، حس استقلال خیلی زیادی داشتم و اصلا زیر بار حرف زور نمیرفتم، حالا بخاطر یه مرد که خودش از نظر فرهنگ با ما زمین تا آسمون فرق میکنه و کاملا مشخصه حتی ابتدایی ترین آداب بهش یاد داده نشده ، درسمو ول کردم از دانشگاه انصراف دادم چون واقعا دیگه نمیتونستم درس بخونم و مدام مشروط میشدم .

نمیدونم چطور تونستم طاقت بیارم و تحمل کنم ولی اون روزا تموم شد . اونموقه ها که تازه متوجه شده بودم درگیر چه زندگی نامتوازنی شدم سعی کردم درستش کنم . بار ها ازش خواهش کردم سیگار ومشروباتو کنار بذاره . ازش خواستم دنبال یه شغل جدا باشه تا زیر منت برادراش نباشه . ازش خواستم تو یه خونه جدا از خانواده اش زندگی کنیم تا بتونه استقلال بدست بیاره . ازش خواستم بره درسشو بخونه و حداقل دیپلمشو بگیره . ازش خواستم بره سربازی(سرباز فراری بود و میخواست بخره سربازیشو ولی من میخواستم بره سربازی تا شاید اصلاح بشه ) . ازش خواستم نماز بخونه و روزه بگیره تا به خدا نزدیک بشه . ازش میخواستم نسبت به خانواده ی من احترام بیشتری قایل بشه ( آخه اصلا احترام بلد نبود یا یجورایی میخاست نشون بده خودش همه کاره ی منه) . ازش میخواستم بیشتر بمن توجه کنه و بهم دروغ نگه ولی اون هیچکدوم این کارا و خیلی چیزای دیگه ای که ازش میخواستمو نکرد . 

روی وسایل و چیزام خیلی حساس بودم ولی اون هیچ اهمیتی به هدیه هایی که بهش میدادم نمیداد و ازشون مراقبت نمیکرد چطور باید ازش انتظار میداشتم مراقب من باشه ، یادمه هر کادویی که بهش دادم و دست کسه دیگه ای و کاملا درب و داغون دیدم . درحالی که من حتی پیام هایی که برام میفرستادو پاک نمیکردم . دلم نمیومد یادگاریاشو پاک کنم. این خواسته ی زیادی بود که از چیزایی که بهش دادم خوب مراقبت کنه؟؟؟؟

من دختر پول دوستی نبودم و هیچوقتم ازش پول نخواستم و اون از این اخلاق من سو استفاده میکرد . هرکاری میخواست میکرد و من سکوت میکردم.

ما حتی پیش یه مشاورم رفتیم ولی اون آقا فقط یه مشت دروغ تحویل مشاور داد و مشاورم ما رو فرستاد باهم بسازیم . حتی آقا پسر غصه ما پشت سر مشاور و مادر من پیشم بدگویی میکرد . :(

مادر و برادرم مدام بهم اصرار میکردن که ولش کنم و جدا شم ولی من دلم نمیخواست بدون اینکه بهش وقت بدم خودشو عوض کنه ترکش کنم شاید من میتونستم اونو تغییر بدم . ولی اشتباه بود . هیچوقت نمیشه آدما رو عوض کرد . آدمی که سی سال زندگیش غلط بوده حالا نمیشه تغییرش داد . 

مادرم بمن میگفت هوس باز... میگفت عشق چشاتو کور کرده ایراداشو نمیبینی چجوری میخوای با این آدم زندگی کنی . ولی من فقط بهش مهلت داده بودم تا لیاقت پیدا کنه کنارش بمونم . 

اما اون نخواست .. نخواست من کنارش باشم ... منم صبرم تموم شد و درخواست طلاق دادم.


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۰۵
مهربانو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">