هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ ، بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی؟
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ...


خاطرات یک ن ز ن

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

پیوندها

دوران سخت

چهارشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۶:۲۶ ب.ظ

بعد از درخواست جدایی از طرف من ، مشکلات دوبرابر شد . با بچه ای طرف بودم که به هیچ صراطی مستقیم نبود .بهش گفتم نمیخوام ببینمش تلفنی بهش گفتم که دیگه نمیتونم رابطمونو ادامه بدم . ولی اون به خونه ما اومد . دفعه اول دوم باهاش با آرامش برخورد کردیم . من سکوت میکردم  و مادرم باهاش حرف میزد چون اگه من کلمه ای میگفتم میزد زیر گریه !! 

واقعا از گریه کردن مرد بدم میاد . مرد فقط تو خلوت حق گریه داره . وقتی خلوتی با کسی نداره حق داره فقط تو تنهایی گریه کنه . ولی اون مردی بود که جلوی مادرم برادرم وکیلم و حتی قاضی گریه کرد . اینجوری مطمعن شدم تصمیم درست بوده . مردی که محکم نباشه نمیشه بهش تکیه کرد . مردی که همه چیزش رو خانواده اش حل میکنن . جالبه اونا منو مسخره میکردن و درخواستمو اصلا جدی نگرفته بودن. حتی نیومدن خونمون که پادرمیونی کنن . نمیدونم درک نمیکنم . یادمه از دستش عاصی شده بودم دیگه دلم نمی خواست لحظه ای ببینمش . درو روش باز نمیکردیم . هر شب میومد . بعد آقا مثل دزدا از دیوار ما بالا میرفت و میپرید تو حیاط . دیگه بخاطرش مجبور شده بودیم درای داخل خونه رو هم قفل کنیم دزدی بود برا خودش ...

هیچکس باور نمیکرد من ... دختری که تا دوهفنه قبل جوری میچسبید به اون آقا پسر انگار تحفه ای از آسمونه و میترسه نامزدشو بدزدن .... حالا با روحیه یی شاداب و کاملا بی احساس دنبال جدا شدنه ....جلسه ی حل اختلافی که برامون گذاشتن حاضر نشد ... دیگه نمیخواستم ببینمش . کارهای اداریشو به کمک برادرم انجام دادم . چقدر خوبه تو تموم لحظات سختی کسی رو داشتم که بهش تکیه کنم . آغوش گرم مادرم و پشتیبانی های برادرم بزرگترین نعمت های الهی برای من بودند.

تصمیم گرفتم یه وکیل بگیرم دیگه نمیخواستم ببینمش . از عجز و ناله هاش متنفر بودم . من هیچ وقت از خودش متنفر نشدم . فقط یهو تموم حسای توی قلبم رفت هوا . نسبت بهش حتی احساس ترحم هم نداشتم . ولی نسبت به تموم کارهاش تنفر داشتم. قبلانا میتونستم یه چیزایی رو تحمل کنم ولی الان دیگه نمیتونستم . من تهی از هر احساس خوبی بودم  و متنفر از هر چیزی که روزی در کنار اون تجربه کردم . 

من افسرده شدم ولی قبل از اینکه از اون جدا شم . درواقع اون منو افسرده کرد . موهامو کوتاه کردم . نمیخواستم موهایی که یه روز اون دست میکرد لاش رو کنار خودم داشته باشم . تموم لباسایی که بهم داده بود رو دور ریختم . طلاهامو فروختم و خرج وکیل کردم تا دیگه هیچوقت نبینمش. 

خاطرات خوبم داشتم کنارش ولی هر وقت فکر میکنم فقط بدیهاش جلو چشمم میاد. خانواده ام بخاطر من خونه رو فروختن . نه فقط بخاطر من بخاطر قرض هامونم بود . اقساط بانک و بیکاریه پدرم و پول حرومی که وارد زندگیمون شده بود باعث شدخونه رو بفروشیم . خداروشکر زود فروش رفت . 

برای اینکه از دست مزاحمتای اون خانواده هم راحت باشیم زودتر منو مادر و برادرم باهم رفتیم قم . بهترین دوران بعد تموم اون سختیا بود . حرم حضرت معصومه اونم ماه رمضون . با اینکه مسافر بودیم و نمیتونستیم روزه بگیریم ولی افطاری های حرم بدجوری میچسبید . اون لذت فراموش نشدنی رو باید بازم بچشم . نمیدونم چرا بعضی لذتها هیچوقت تکرار نمیشن. مثل سفر به مشهد تو ماه رجب و تولد امام علی . یا شب نیمه شعبان تو جمکران . که دیگه هیچوقت لذتشونو نچشیدم . 

یادمه وقتی اومد خواستگاریم بعد از سه روز ما رفتیم مشهد . اونجا از امام مهربونم خواستم کمکم کنه . خواستم اگه به صلاحمه دفعه بعدی با همسرم بطلبه . ولی نطلبید و من تا وقتی مهر طلاقم امضا نشد نتونستم برم مشهد . 



من امید به زندگی رو از دست نمیدم . با تموم عیبایی که دارم میدونم میتونم همسر خوبی برای یه بنده خوب خدا باشم . میدونم تقاضای بزرگیه از خدا ،که بخوام کسی رو قسمتم کنه که خوب باشه و با خوبیاش منو به خدا برسونه .


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۱۰
مهربانو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">