هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ ، بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی؟
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ...


خاطرات یک ن ز ن

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

آخرین مطالب

پیوندها


اگه پول داشتم

اگه میذاشتن

اگه لجبازی میکردم

اگه...

اگه میطلبید....

الان اونجا بودم  😢

یا علی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۴۶
مهربانو

می روم ، اما نمی پرسم ز خویش

ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چیست؟


بوسه می بخشم ، ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست؟


آه ، آری ، این منم ، اما چه سود؟

" او" که در من بود ، دیگر نیست، نیست!


می خروشم زیر لب ، دیوانه وار

"او" که در من بود ، آخر کیست؟ کیست؟


    فروغ  فرخزاد

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۵ ، ۲۳:۲۰
مهربانو

خوشبحال اونایی که مخاطب خاصن :(

عای عم تهنا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۵ ، ۱۷:۳۴
مهربانو

بعد از درخواست جدایی از طرف من ، مشکلات دوبرابر شد . با بچه ای طرف بودم که به هیچ صراطی مستقیم نبود .بهش گفتم نمیخوام ببینمش تلفنی بهش گفتم که دیگه نمیتونم رابطمونو ادامه بدم . ولی اون به خونه ما اومد . دفعه اول دوم باهاش با آرامش برخورد کردیم . من سکوت میکردم  و مادرم باهاش حرف میزد چون اگه من کلمه ای میگفتم میزد زیر گریه !! 

واقعا از گریه کردن مرد بدم میاد . مرد فقط تو خلوت حق گریه داره . وقتی خلوتی با کسی نداره حق داره فقط تو تنهایی گریه کنه . ولی اون مردی بود که جلوی مادرم برادرم وکیلم و حتی قاضی گریه کرد . اینجوری مطمعن شدم تصمیم درست بوده . مردی که محکم نباشه نمیشه بهش تکیه کرد . مردی که همه چیزش رو خانواده اش حل میکنن . جالبه اونا منو مسخره میکردن و درخواستمو اصلا جدی نگرفته بودن. حتی نیومدن خونمون که پادرمیونی کنن . نمیدونم درک نمیکنم . یادمه از دستش عاصی شده بودم دیگه دلم نمی خواست لحظه ای ببینمش . درو روش باز نمیکردیم . هر شب میومد . بعد آقا مثل دزدا از دیوار ما بالا میرفت و میپرید تو حیاط . دیگه بخاطرش مجبور شده بودیم درای داخل خونه رو هم قفل کنیم دزدی بود برا خودش ...

هیچکس باور نمیکرد من ... دختری که تا دوهفنه قبل جوری میچسبید به اون آقا پسر انگار تحفه ای از آسمونه و میترسه نامزدشو بدزدن .... حالا با روحیه یی شاداب و کاملا بی احساس دنبال جدا شدنه ....جلسه ی حل اختلافی که برامون گذاشتن حاضر نشد ... دیگه نمیخواستم ببینمش . کارهای اداریشو به کمک برادرم انجام دادم . چقدر خوبه تو تموم لحظات سختی کسی رو داشتم که بهش تکیه کنم . آغوش گرم مادرم و پشتیبانی های برادرم بزرگترین نعمت های الهی برای من بودند.

تصمیم گرفتم یه وکیل بگیرم دیگه نمیخواستم ببینمش . از عجز و ناله هاش متنفر بودم . من هیچ وقت از خودش متنفر نشدم . فقط یهو تموم حسای توی قلبم رفت هوا . نسبت بهش حتی احساس ترحم هم نداشتم . ولی نسبت به تموم کارهاش تنفر داشتم. قبلانا میتونستم یه چیزایی رو تحمل کنم ولی الان دیگه نمیتونستم . من تهی از هر احساس خوبی بودم  و متنفر از هر چیزی که روزی در کنار اون تجربه کردم . 

من افسرده شدم ولی قبل از اینکه از اون جدا شم . درواقع اون منو افسرده کرد . موهامو کوتاه کردم . نمیخواستم موهایی که یه روز اون دست میکرد لاش رو کنار خودم داشته باشم . تموم لباسایی که بهم داده بود رو دور ریختم . طلاهامو فروختم و خرج وکیل کردم تا دیگه هیچوقت نبینمش. 

خاطرات خوبم داشتم کنارش ولی هر وقت فکر میکنم فقط بدیهاش جلو چشمم میاد. خانواده ام بخاطر من خونه رو فروختن . نه فقط بخاطر من بخاطر قرض هامونم بود . اقساط بانک و بیکاریه پدرم و پول حرومی که وارد زندگیمون شده بود باعث شدخونه رو بفروشیم . خداروشکر زود فروش رفت . 

برای اینکه از دست مزاحمتای اون خانواده هم راحت باشیم زودتر منو مادر و برادرم باهم رفتیم قم . بهترین دوران بعد تموم اون سختیا بود . حرم حضرت معصومه اونم ماه رمضون . با اینکه مسافر بودیم و نمیتونستیم روزه بگیریم ولی افطاری های حرم بدجوری میچسبید . اون لذت فراموش نشدنی رو باید بازم بچشم . نمیدونم چرا بعضی لذتها هیچوقت تکرار نمیشن. مثل سفر به مشهد تو ماه رجب و تولد امام علی . یا شب نیمه شعبان تو جمکران . که دیگه هیچوقت لذتشونو نچشیدم . 

یادمه وقتی اومد خواستگاریم بعد از سه روز ما رفتیم مشهد . اونجا از امام مهربونم خواستم کمکم کنه . خواستم اگه به صلاحمه دفعه بعدی با همسرم بطلبه . ولی نطلبید و من تا وقتی مهر طلاقم امضا نشد نتونستم برم مشهد . 



من امید به زندگی رو از دست نمیدم . با تموم عیبایی که دارم میدونم میتونم همسر خوبی برای یه بنده خوب خدا باشم . میدونم تقاضای بزرگیه از خدا ،که بخوام کسی رو قسمتم کنه که خوب باشه و با خوبیاش منو به خدا برسونه .


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۲۶
مهربانو

نمیدونم چی بگم خاطره ها خوب و خوشایند نیستن ...

بعد از چند ماه (حدود شیش ماه ) که از ازدواجمون میگذشت کم کم تموم عیباش برام پیدا شد . دیگه فقط بخاطر وابستگی که بهش داشتم کنارش بودم و البته وظیفه ام به عنوان یک زن. من هیچوقت باهاش دعوا نکردم . عصبی میشدم سکوت میکردم . همیشه همینطور بودم . وقتی ناراحت میشدم سکوت میکردم . اگه کسی قرار بودبفهمه میفهمید که من فاطمه شاد و شنگول همیشگی نیستم . ولی کسی نفهمید . بجز برادر و مادرم  هیچکس مشکلات منو با اون آقا درک نکرد. 

ما نقطه مشترک نداشتیم . تمام چیزایی که ازشون بدم میومد رو به چشمم میدیدم.

من یه دختر تحصیلکرده که درس خوندن رو دوس داشتم ، حس استقلال خیلی زیادی داشتم و اصلا زیر بار حرف زور نمیرفتم، حالا بخاطر یه مرد که خودش از نظر فرهنگ با ما زمین تا آسمون فرق میکنه و کاملا مشخصه حتی ابتدایی ترین آداب بهش یاد داده نشده ، درسمو ول کردم از دانشگاه انصراف دادم چون واقعا دیگه نمیتونستم درس بخونم و مدام مشروط میشدم .

نمیدونم چطور تونستم طاقت بیارم و تحمل کنم ولی اون روزا تموم شد . اونموقه ها که تازه متوجه شده بودم درگیر چه زندگی نامتوازنی شدم سعی کردم درستش کنم . بار ها ازش خواهش کردم سیگار ومشروباتو کنار بذاره . ازش خواستم دنبال یه شغل جدا باشه تا زیر منت برادراش نباشه . ازش خواستم تو یه خونه جدا از خانواده اش زندگی کنیم تا بتونه استقلال بدست بیاره . ازش خواستم بره درسشو بخونه و حداقل دیپلمشو بگیره . ازش خواستم بره سربازی(سرباز فراری بود و میخواست بخره سربازیشو ولی من میخواستم بره سربازی تا شاید اصلاح بشه ) . ازش خواستم نماز بخونه و روزه بگیره تا به خدا نزدیک بشه . ازش میخواستم نسبت به خانواده ی من احترام بیشتری قایل بشه ( آخه اصلا احترام بلد نبود یا یجورایی میخاست نشون بده خودش همه کاره ی منه) . ازش میخواستم بیشتر بمن توجه کنه و بهم دروغ نگه ولی اون هیچکدوم این کارا و خیلی چیزای دیگه ای که ازش میخواستمو نکرد . 

روی وسایل و چیزام خیلی حساس بودم ولی اون هیچ اهمیتی به هدیه هایی که بهش میدادم نمیداد و ازشون مراقبت نمیکرد چطور باید ازش انتظار میداشتم مراقب من باشه ، یادمه هر کادویی که بهش دادم و دست کسه دیگه ای و کاملا درب و داغون دیدم . درحالی که من حتی پیام هایی که برام میفرستادو پاک نمیکردم . دلم نمیومد یادگاریاشو پاک کنم. این خواسته ی زیادی بود که از چیزایی که بهش دادم خوب مراقبت کنه؟؟؟؟

من دختر پول دوستی نبودم و هیچوقتم ازش پول نخواستم و اون از این اخلاق من سو استفاده میکرد . هرکاری میخواست میکرد و من سکوت میکردم.

ما حتی پیش یه مشاورم رفتیم ولی اون آقا فقط یه مشت دروغ تحویل مشاور داد و مشاورم ما رو فرستاد باهم بسازیم . حتی آقا پسر غصه ما پشت سر مشاور و مادر من پیشم بدگویی میکرد . :(

مادر و برادرم مدام بهم اصرار میکردن که ولش کنم و جدا شم ولی من دلم نمیخواست بدون اینکه بهش وقت بدم خودشو عوض کنه ترکش کنم شاید من میتونستم اونو تغییر بدم . ولی اشتباه بود . هیچوقت نمیشه آدما رو عوض کرد . آدمی که سی سال زندگیش غلط بوده حالا نمیشه تغییرش داد . 

مادرم بمن میگفت هوس باز... میگفت عشق چشاتو کور کرده ایراداشو نمیبینی چجوری میخوای با این آدم زندگی کنی . ولی من فقط بهش مهلت داده بودم تا لیاقت پیدا کنه کنارش بمونم . 

اما اون نخواست .. نخواست من کنارش باشم ... منم صبرم تموم شد و درخواست طلاق دادم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۲۵
مهربانو

ببخشید یه مدت نبودم . امتحان داشتم و خودمو محدود کرده بودم . خداکنه قبول شم ...خخخ


خب کجای دوران نامزدی بودیم ...؟؟؟

چندتا خاطره :

اصولا خانواده شلوغی بودن و مدام مهمونی میگرفتن یعنی تقریبا هر شب برادرا خونه همدیگه بودن . خب شریک بودن فرقی نمیکرد. یه شب مثلا ما دعوت بودیم خونه برادر بزرگتر . موقع وارد شدن یه لحظه دیدم که زن داداش بزرگه بهش دست داد . غیرتی شدم ولی هیچی نگفتم . رفتیم نشستیم و من مثل همیشه تنها یه گوشه واسه خودم ...

داداش بزرگه خونه نبود . وقتی وارد شد همه بلند شدن . غریبه ای بجز من نبود. برادر بزرگتر جلوی من دست دراز کرد ولی من خندیدم و گفتم من دست نمیدم . دو سه باری اصرار کرد و به شوخی گفت بیا مثل اروپایی ها باش :(

من قبول نکردم و رفت نشست . بعد از مهمونی وقتی میرفتیم خونه . آقای به اصطلاح همسر(این صفت مناسبش نیست دوست ندارم بهش بگم همسر ... ترجیح میدم بگم آقا پسر) بمن گفت چرا دستشو رد کردی ؟؟؟ اون جای پدر توعه باید دست میدادی من خجالت کشیدم جلوشون...( یادم رفت بگم همون شب فهمیدم آقا پسر ما قلیون میکشه یعنی به چشم دیدم )

اینم از غیرت من و بی غیرتی آقا پسر :(


اصالتا مال یکی از روستاهای زنجان بودن و هنوز اونجا خونه داشتن . مسافت روستاشون تا شهر زنجان کم بود تند تند میرفتن . گاهی اوقات منم میبردن . یه بار که گویا جوانان به همراه همسرانشون قصد داشتن برن ما رو هم بردند. 

من و آقا پسر سوار ماشین پسرعموش شدیم قرار بود بریم دنبال زنش و از اونجا باهم راه بیوفتیم. تو ماشین نشسته بودیم که یهو یه جا ماشینو نگه داشتنو یه چیزی پرت شد تو ماشین .. 

وای من چقدر اون روز ترسیدم . همیشه ذهنم دیر میگیره قضیه رو بعد از کلی تجزیه تحلیل با خودم فهمیدم اون شی عجیب شیشه نوشابه ای پر از مشروبه ( حتی نمیدونستم چه نوع مشروبی ) فقط فهمیدم که وضعیت اصلا خوب نیست ....

مردا توی اتاق سرخوش آواز میخوندن و فقط من میدونستم چه خبره ... زنهاشون تعجب کرده بودن و من سکوت . اون شب آقا پسر بخاطر من نخورد که مثلا جلو من مثبت بمونه . ولی این چیزا ذهن منو نسبت به اون خراب میکرد و اعتماد منو از دست داد....



من خیلی خوابم میاد میخوام زود بخوابم امشب ببخشید کم نوشتم ...

برنامه زندگیم تغییر کرده هرروز به اهدافم نزدیک تر میشم و این بهترین حس دنیاس :)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۳
مهربانو

اون روز هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد ( بیخودی دلتونو صابون نزنید خخخ)

اون روز فقط یکمی من ترسیدم . من شکستم . فاطمه سخت بود براش . میدونید دختری که تاحالا حتی بدن برادر خودشم ندیده سخت بود براش یه مرد رو لخت ببینه . من حتی بغل کردن اون برام سخت بود چه برسه به اینکه یهو لخت ببینمش که داره چیزی ازم میخواد که شرعا درسته ولی نه عرف میپذره نه روحیه لطیف یه دختر. اگه از اون دخترایی بودم که طعم هوس رو قبلا چشیده بود حالا جلوی این به اصطلاح مرد اونطور ضعیف و ترسون نمیشدم . اون روز یه چیزایی از زندگی فهمیدم که هنوزم برام زوده دونستنش . حتی شما دوست عزیز...:)

غریزه مردانه هم عجب چیزی بود ها !!!!

اون روز با التماس های من به خیر گذشت (بعدا خیرش شد شر) حس خوبی نبود تازه بعدشم گرفت خوابید و من تنها نشستم .(( از مردایی که فقط بفکر خودشونن متنفرم . بخدا منم آدم چرا هیچکس منو نمیفهمه . چرا همه ادعا میکنن منو میفهمن ولی ذره ای از احساس و حس و حال من درک نمیکنن))

بارون میبارید و من تنها نشستم ... بارونی که همیشه دوست داشتم دست عشقمو بگیرمو زیرش قدم بزنم . چقدر من خنگم . مگه نه؟؟!!

بعد بیدار شدنم ... اصلا مهم نیست چی شد...

امشب حالم خیلی بده ...مرسی ... اه :(

من دختر خجالتی بودم اصلا در مورد این چیزا با مادرم حرف نمیزدم ( خیلی بده بین مادر و دختر رابطه اونقدر قوی نباشه که بشه همه چیزو باهم درمیون گذاشت...خیلی بده کسی نباشه باهاش درددل کنی...خیلی بده خواهر نداشتن...خیلی بده تودار بودن ... که هر بلایی سرت بیاد به هیشکی نگی...که نتونی خودتو خالی کنی... بعد این حرفا این بغضا جمع میشه تو گلوت ..رو قلبت سنگینی میکنه ... یهو سرریز میکنی (overflow) ... سخته...خیلی)

از چی بگم ؟؟ یه چیزایی یادم رفته...

گاهی وقتا مهربون میشد اما فقط با من...از بد دهنی و رفتارش شرمم میشد جلو پدر مادرم خجالت میکشیدم ...اصلا سعی نمیکرد منو بفهمه برعکس سعی میکرد منو تبدیل به یه عروسک دست ساز کنه .من خمیر بازیش نبودم .

بذارید یکم از حماقتام بگم دور همی بخندیم :))

اوووممم من قهر بلد نیستم . خیلی بده یه دختر قهر بلد نباشه ها ! دست مردش آتو میده . من اگه از چیزی بدم میومد فقط یه اخم میکردم و سکوت... ولی هیچکس معنی سکوت منو نمیفهمید . از اون بدتر خودم بودم که طاقت قهر نداشتم . دلم قده گنجیشکه بخدا ...اینقده <>

من یه دختر مذهبی بودم که تو عمرش نرقصیده بود ... اصلا برای من رقص یعنی مسخره بازی ... عروسی پسر خالم بود(هنوز من مجرد بودم اونموقع) شنیدم که مادربزرگم پشت سرم گفته این دختره خودشو همچین میپوشونه....

خیلی بهم برخورد از اونموقع منتظرم یه عروسی بشه برم یه لباس خوشگل بپوشم جلوش که بیاد دعوام کنه بگه این لختی پختی چیه پوشیدی...خخخ خلممم خلللل . ولی متاسفانه بچه دم بخت نداریم :( یه دایی داریم  که اونم فعلا داره سرمایه جمع میکنه .

من برای اولین بار رفتم آرایشگاه واسه اینکه قرار بود مثلا واسه من عیدی بیارن(فک و فامیل بریزن خونمون) نمیدونم چرا منو ارایش میکنن شبیه میمونا میشم . از بس چیز میز میمالن بهم . بابا من خودم خوشگلم به ارایش نیازی نیس که . حرف تو گوششون نمیره که . تازه بلندم کردن برقصم میگفتم بلد نیستم میخندیدن بهم:(

کم کم داشت شخصیت من تغییر میکرد دیگه اون حجب و حیای سابق رو نداشتم . داشتم ارایش کردنو یادمیگرفتم...( پاشنه بلند پوشیدنو هیچوقت یاد نگرفتم اخر خخخخ) 

دیگه کم کم نسبت به نمازام سست شده بودم حس خوبی نبود... و البته به شدت وابسته مردی شده بودم که عیباشو تو ذهن خودم پاک میکردم



++ببخشید امروز زیاد حال خوبی ندارم خیلی پراکنده نوشتم دلم گرفته حس نیاز به کسی که دوسم داشته باشه و کنارم باشه بد جوری به قلبم چنگ زده.....

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۷
مهربانو

حدودا یه هفته بعد از بله برون یه عقد با عجله داشتیم که بعدا فهمیدم میترسیدن ما چیزی بفهمیم و منصرف بشیم ...( چقدر بده همه چیزو بعدا بفهمی )

عقد محضری نبود و یه طلبه خوش صحبت تو خونمون ،کاملا ساده ، عقد رو جاری نمودی...

ما توخونمون مبلم نداشتیم . پولدار نبودیم ولی هیچوقتم دلمون نخواسته بود مبل بخریم . من یه گوشه رو زمین نشستم و اونم اومد کنارم نشست . مهمونای کمی داشتیم . تنها خاله ام به همراه خانوادش و یکی از دوستای مادرم با دو تا بچه کوچیکش . از طرف اونام فقط یکی از برادرهاش اومده بودن . شب چهارشنبه 18 اردیبهشت توی خونمون عقد کردیم با مهریه 114 سکه . جالبه بدون بهونه مهریه رو قبول کردن :|

حس و حالی که داشتمو شاید دخترام نفهمن بشدت خجالت میکشدم و استرس داشت خفم میکرد . همیشه از چیزایی که برای بار اول میخواستم تجربه کنم میترسیدم . حالا دیگه از هیچی نمیترسم...توی خونواده ما رسم بر اینه داماد شب عقدش خونه پدر زنش میمونه ... اونم ازم دریغ کرد :(

((یادتون باشه هیچوقت نداشته های خودتونو با داشته های دیگران مقایسه نکنید ... چون اون وقت ممکنه بیشتر به احمق بودن خودتون پی ببرید ... من اینکارو کردم . حدودا سه چهار ماه بعد از عقد ما یکی از خواهر زاده هاش عقد کرد. جز حسادت چیزی نصیب من نشد. من که هیچوقت حسود نبودم این خصلت از کجا اومده بود سراغ من ؟؟!! نمیدونم فقط میدونم وقتی کادوهایی که برای اون دختر خریده بودنو میدیدم ،وقتی میدیدم دختره فخرمیفروشه نسبت به شغل وتحصیلات همسرش، وقتی رفتار همسرشو باهاش میدیدم حس میکردم چقدر اشتباه کردم و چقدر بی تجربه نسبت به موضوع ازدواج برخورد کردم . کاملا متوجه شدم من و اون از نظر فرهنگی هم کف همدیگه نیستیم و درواقع فقط وابستگیه که بهم اجازه میده تموم این چیزا رو تحمل کنم و اگه اونم نباشه چون عشقی هم نیست دلیل واسه ادامه زندگی نیست و باعث خراب شدن زندگیه بچه هایی که ممکن بود بدنیا بیارم هم بشم.)) 

من هیچوقت یه عقد رو از نزدیک ندیده بودم خخخ جالبه مگه نه ؟؟ یه دختر که هیچوقت تو ماجرای تشکیل خانواده کسی نبوده و هیچ تجربه ای واسه زندگی قشنگ نداره ... هیچ درکی از عشق نداره و تمام عشق رو از کتابایی یاد گرفته که دزدکی و دور از چشم خانواده میخونده ...

++ این قسمتش شاید جالب نباشه نخوندیم نخوندین ... پیشاپیش ازتون عذر میخوام که اینا رو میگم 


فردای شب عقدمون (پنجشنبه شب) اومد دم خونمون حتی داخل نیومد با ماشین جلو در وایساده بود مادرم رفت دم در و بهش دست داد و تعارفش کرد بیاد خونه ولی نیومد ( الان حس میکنم خانواده امم تحقیر میکرده) بمن گفت بشینم تو ماشین منم نشستم و بدون هیچ حرفی به روبرو خیره شدم خب یه دختر که قبلا هیچ تماسی با پسرا نداشته (درک نمیکنن که بعضیا ) همینه دیگه ...

بعد که مادرم رفت داخل خونه رو به من گقت "باز صد رحمت به مادرت که دست داد !!تو که اصلا..."(((الان که دارم فکر میکنم چقدر از حرفش بدم اومده . اصلا کلا الان از هر چی که اون گفته و هر کاری که کرده و هر چیزی که بهش علاقه داره متنفرم !))) 

یکم باهام حرف زد و قرار گذاشت که فردا بیاد دنبالم بریم بگردیم ( منم که خوش خیال )

فردای اون روز ظهر جمعه اومد دنبالم و عوض اینکه منو ببره بگردونه برد خونشون :| هیچکس خونشون نبود یکم نشستیم و وقت نماز که شد من پاشدم نماز بخونم که اونم رفت غذا بگیره بعد از نماز و ناهار اتفاقایی افتاد که هیچوقت فراموشم نمیشه....

بنظرتون نوشتنش درسته ؟؟؟؟



+++از اینکه داستان زندگی منو میخونید خیلی خیلی ممنونم . من نویسنده نیستم و مسلما اشکالات زیادی تو نوشتن دارم .

++ازتون میخوام حتی لحظه ای از خوندن این داستان ناراحت نشید . چون هیچ چیز ارزش ناراحتی و غم رو نداره و مطمعنم اگه شما هم بخوایید از زندگیتون بگید صد برابر من دچار مشکل و سختی شدید . من شک ندارم که مشکلات من خیلی کوچیک بودن و قابل حل شدن .

+هیچوقت فراموش نکنید خدا همیشه کنار ماست و کمکمون میکنه از امتحانای کوچیک و بزرگ زندگی سربلند بیرون بیاییم . منم تو این راه تنها نبودم و جدای از اینکه خدا همیشه مراقبم بوده یه خانواده خوب دارکم که همیشه پشتیبانم بودن و میشه گفت اونا بیشتر از من تو این جریانا عذاب کشیدن . همه ی اتفاقای بد شروع یه زندگیه خوبن . من معتقدم الان خوشبخت ترین زن مطلقه دنیام  چون کسایی رو دارم که همه جوره دوسم دارن حتی با وجود تموم عیبام.

. من طبق گفته کسایی که بهم اهمیت میدن پیشرفت میکنم و میشم یه ادم مفید که همه به وجودش افتخار خواهند کرد . 

بچه مذهبیه چادری تپل مپل :) و البته خوشحاااال و خوووووشبخت 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۵
مهربانو

البته تمام دروغاش کم کم و بعد از چند ماه پیدا شد...

من تمام حرفاشو باور کردم . اونموقه من یه دختر ساده زود باور بودم . البته خب تقصیر من چی بود که نمیدونستم دروغ چیه و تو عمرم دروغ نگفته بودم. من حرف همه رو باور میکردم . تموم اون حرفارم باور کردم با خودم گفتم خب به نظر پسر خوبی میاد اگرم عیبای کوچیکی داشته باشه من با محبت و عشقم حلش میکنم . ( هه چقدر بچگانه فکر کردم که میتونم کسی رو تغییر بدم خخخ تو داستانا میخوندم که مثلا بخاطر عشق آدما چقدر عوض میشن جالب بود که من تمام عمرمو با خیالات زندگی کردم)

خب قرار خواستگاریم گذاشته شد ...من راضی بودم ... پدرمم واسه تحقیق رفت ... از محل کارش و محل زندگیش...همه گفته بودن خوبه و ازش تعریف کرده بودن . ( من بعدا متوجه شدم معیار خوب بودن برای انسان ها متفاوته و اینکه مثلا من آدمی رو که سیگار میکشه بد میدونم ولی برای مردم جامعه ما سیگار یه چیز عادی شده ، البته این تحقیق فایده ایی نداشت چون بازم بهمون دروغ گفته بودن... من خودم بعد از عقد شنیدم که همسایه اون آقا بهش گفت من ازت تعریف کردم وقتی درموردت پرسیدن ...!! نمیدونم به چه قیمتی مردم دروغ میگن ؟؟!!)

خب مهم نیست اینا مهم اینه من قبول کردم ازدواج کنم ... یادمه فردای روزی که اومدن بله برون وسط ظهر خواست منو ببینه . مادرم بهم گفته بود که به هیچ وجه همراهش نرم و سوار ماشینش نشم . ((گفتم ماشین یه چیز یادم افتاد. وقتی اومدن خواستگاری این آقا با ماشین مدل بالایی اومده بود . بعداز عقد ازش پرسیدم پس اون ماشین چی شد ؟(از اونجایی که اینا چهار برادر بودن که با هم دیگه و شریکی کار میکردند . دوتا ماشین داشتن بطور خانوادگی استفاده میکردن) بهم گفت اون روز ماشینا دست داداشاش بوده و نمیخواسته بدون ماشین بیاد خونمون !! خیلی اهل پز اضافی بودن و اون روز با ماشین یکی از دوستاش اومده بود ...(((بازم دروغ...زندگیم با دروغ شروع شد و من متوجه نبودم)))خب من که بالاخره میفهمیدم . ماه پشت ابر نمیمونه ))

اون روز ظهر خواست منو ببره ناهار که قبول نکردم و فقط راضی شدم رو چمنای میدون نزدیک دانشگاه بشینیم و حرف بزنیم. هعیی زنجان شهر کوچیکیه تقریبا همه جا با اون رفتم و خاطره های خوب و بدی تو ذهنمه ...

همونجا فهمیدم یکی از حرفاش دروغ بوده بهم گفت که تا دوم دبیرستان خونده و دیپلمم نداره ...

اونها اصرار داشتن زوودتر عقد کنیم دلیلش رو نمیدونم ؟!

با هم رفتیم آزمایش . بعد از آزمایش از درد سوزن مینالید . در حالی که من عین خیالمم نبود . مثل بچه ها رفتار میکرد و من الان این چیزا رو میفهمم. خیلی ضعیف بود نمیدونم چرا منی که خودم نزدیک هشتاد کیلو وزن دارم و بدن خیلی درشتی دارم چطور راضی شدم با یه مردی که همش پنجاه کیلوعه و قدرت بدنی کمی داره ازدواج کنم ؟! گاهی وقتا به حماقت های خودم خنده ام میگیره ...خخخخ

از لحاظ قد هم فاصله چندانی نداشتیم پنج شیش سانت بلند تر بود ازم ...(الان قد شده یکی از معیارام . دست خودم نیست  از تموم چیزایی که اون یه روز داشت متنفر شدم... از مرد قد کوتاه و لاغر بدم میاد .حتی نمیخوام ببینمشون )

من همیشه خودمو پایین تر از بقیه میدیدم . نمیخواستم کسی فکر کنه دارم افاده میکنم یا زیادی مغرورم . ولی خب اکثرا هوامو داشتن ولی وقتی با این آقا حرف میزدم حس میکردم چقدر خودشو از من بهتر میدونه و همش بهم نیش میزد با زبونش . اونقدر تحقیرم کرده بود که نتا مدتها فکر میکردم من زشتمو این آقا از آسمون افتاده تو بغل من :( مسخرست ...

همیشه از چهره ی خودش تعریف میکرد و از تپلیه من شکایت ... بمن چه آخه . کور نبود میدید که من تپلم نمیومد خواستگاریم . والا ! 

هیچوقت یادم نمیره وقتی عکس بچگیامو دید چقدر جدی از زشتیه من گفت و چقدر از خوشگلیه خودش تعریف کرد. باور کنید منم خوشگل بودم تو بچگیام خیلیم با نمک بودم ... اه لعنت به گریه ....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۰۳
مهربانو

خب یه مدت ننوشتم کلا یادم رفته... 

از ترم اول دانشگاه دو ماه و نیم میگذشت یعنی فروردین ماه بود که به خونه ما تلفن شد برای خواستگاری . قرار شد بیان و با همدیگه آشنا شیم بدون حضور بزرگترها.

آقای خواستگار همراه یکی از خواهراش اومده بود . از بس بهم زل میزدند روم نمیشد سرمو  بلند کنم نگاهشون کنم . فقط لحظه آخر که داشتند میرفتند یه لحظه چهرشو دیدم که اونم از یادم رفت.

اولش مخالفت کردم و به مادرم گفتم هنوز برام زوده دلم میخواد درس بخونم و ازدواج برای من محدودیت میاره. از این لحاظ میگفتم محدودیت که من عاشق خانواده ام بودم و راضی نمیشدم اونا رو بخاطر درس خوندنم آزار بدم یعنی دوست داشتم اگه ازدواج میکنم تمام وقتمو صرف زندگیم کنم و بخاطر درس بین من و همسرم فاصله نیوفته. 

اما نشستم درموردش فکر کردم . دیدم من الان (اون موقع 18 سالم بود) تو سن ازدواجم و همسن های من تو فامیل یه بچه بغلشونه . نمیدونم این فکر مزخرف از کجا اومد تو ذهنم که ممکنه این آخرین خواستگارم باشه :(

خانواده ام چیزی نمیگفتن . راضی بودن . من قبول کردم بیان خواستگاری. پنج شیش باری اومدن خونمون هر دفعه یه خواهر یا زن برادرش میومد تا منو ببینن. الان که فکر میکنم حس میکنم به چشم یه کالا بمن نگاه میکردن . هه حتی عینکی بودنم براشون مهم شده بود. 

دفعه چهارم بود که دوباره خود آق پسر تشریف آوردن تا مثلا ما حرف بزنیم .توی پذیرایی کاملا روبروی هم بودیم خونمون زیاد بزرگ نبود . فاصله خیلی کم بود . با این حال مادرم به همراه خواهر و خواهر زاده های اون آقا رفتن اتاق . تا ما حرف بزنیم. مادر من روی مسایل مذهبی خیلی حساس بود و واسه اینکه ما دوتا تو اتاق تنها نباشیم ما رو تو پذیرایی تنها گذاشت ... :(

هنوز هیچی نشده آقا بمن گفت "پاشو بیا نزدیک من بشین". از لحنش خوشم نیومد همینطور از جسارتش .

من درمورد خواستگاری یکمی تحقیق کرده بودمو ازش چند تا سوال پرسیدم .

دقیق یادم نیست چی گفتم ولی تا جاییکه یادمه ازش اینا رو پرسیدم :

" شغلش دقیقا چیه؟( درمورد درآمدش نپرسیدم چون برای من مهم این بود که بیکار نباشه و پول حلال دربیاره . دلم نمیخواست فکر کنه دنبال پولم )

سنش چقدره؟ ( که البته بهم دروغ گفت. مسخرست که بهم گفت ماه تولدش یادش نمیاد )

اهل نماز و روزه هست؟ ( بازم دروغ!!)

سربازی رفته؟؟(دروغ)

تحصیلاتش چقدره؟؟(دروغ)

قصد داره با پدر مادرش زندگی کنه یا جدا از اونا؟؟(برای من مهم بود ولی برای اون هرگز!!)

چجور دختری رو دوس اره ؟"

اما جواباش :

"بیشتر درمورد پولی که دستشون میاد گفت که من سردر نیاوردم خیلی اهل پز دادن بود و بنظر خودش بهترین شغل دنیا رو داشت . که البته بعد از ازدواج من تو زندگیم پولی ندیدم .حالا بماند ...

بهم گفت سنش بیست و شیش یا بیست و هفته. مضحکه که گفت دقیق نمیدونه چند سالشه . ( من بعد از عقد فهمیدم اونموقه بیست و هشت سالش بوده و این یعنی دروغ!)( من متولد اسفند 73 و اون متولد خرداد 64 بود)

گفت مسلمونه و این یعنی نماز و روزه اش رو بجا میاره ( بعد از عقد یه مدت جلوی من نماز میخوند کم کم اونم گذاشت کنار و کاملا مشخص شد چجور آدمیه )

بهم گفت مساله سربازیش حل شده است ( در حالی که حل نشده بود و یه جورایی سرباز فراری بود ... هه )

بهم گفت دیپلم داره ( بعدا مشخص شد سال دوم دبیرستان رو سه بار خونده بعدشم اخراج :( )

در مورد خونه قبول کرد که با پدر مادرش زندگی نکنیم ( جالبه بعدا فهمیدم این آقا اصلا استقلال شخصیتی نداره که بخواد تصمیم بگیره کجا زندگی کنه)

در مورد دختر مورد علاقش پرسیدم که به طور کلی جواب داد که با حیا و خوب باشه !!( اصلا واسه خانواده اونا حیا مهم نبود ... اینم بعدا فهمیدم )

یه چیزم یادم اومد یادمه بهش گفتم من از سیگار و قلیون و مشروبات و مواد مخدر متنفرم و هرگز نمیتونم همچین چیزایی رو تحمل کنم ... بهم اطمینان داد که اهل هیچکدوم نیست !!!( زهی خیال باطل ! هم سیگار میکشید هم قلیون هم مشروب میخورد ... به معتاد بودنشم شک داشتم ... در مدتی که باهاش بودم بیست و چهار ساعت کامل پیشم نبود ...)


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۴۰
مهربانو