هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

هیچ کسم

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ ، بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی؟
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ...


خاطرات یک ن ز ن

پیوندها

نه ماه گذشت ...

از آخرین باری که اومدم و اینجا نوشتم نه ماه میگذره ... اون موقه ها خیالاتم جوری بود که میگفتم اینو حتما خدا رسونده برای من ... کسی که مثل من زخم خورده بود و اونم یه تجربه تلخ داشت ولی خب حتما به صلاح من نبوده ... من باید رشد کنم و اینجوری نباید بمونم و اینو خدا با امتحانای سختش به من فهموند . 

تو این مدت خواستگارایی داشتم که هیچکدوم نمیدونستن من کیم ... فکر کنم باید قبل اومدن بهشون توصیه میکردم حتما یه دور اینجا رو بخونن . :)

یادمه یه خواستگار طلبه بود با سن 28 سال که برای ما عجیب بود چطور تابحال ازدواج نکرده ...  وقتی که مادرش به همراه عروس بزرگشون اومدند اصلا صحبتی از گذشته نشد ... مثل اینکه تپل و قد کوتاه بودنم رو نپسندیده بودند ... همونجا بود که فهمیدم طلبه ی بیچاره بخاطر وسواسای مادرشه که هنوزم مجرده :)

خواستگار بعدی یه سپاهی بود با خانواده ای بشدت با فرهنگ ... مادر و خواهر پسر برای دیدنم اومده بودند که بعد از صحبتای اولیه مادرم موضوع گذشته رو گفت و مثل یخی شد روی آتش ... خیلی مودبانه گفتن میرن صحبت میکنن و بعد جواب میدن و واقعا هم زنگ زدن و گفتن که الهی خوشبخت شی :)

بعدی ... یادم نمیاد کسی این وسط بوود یا ن ....فکرکنم نبود ... بجز چند مورد که سرپایی عمل شد ^_^ ... مثل اونی که تو نماز جمعه بهم پسرش رو معرفی کرد و منم آب پاکی رو ریختم رو دستش . البته از این موردا هنوزم هست . ولی اونی که باید بیاد نمیاد .

همین چند وقت پیش یه خواستگار پاسدار داشتم 30 ساله ... اینبار خود پسر همراه مادرش بود و من به مادرم گفتم که خودم اینبار قضیه رو مطرح میکنم ... نشستیم و باهم صحبت کردیم .. من تمام معیارامو گفتم و اونم گفت خیلی آدم آرومی بود در حالیکه من خیلی خوشحال و شاد بودم وفکر میکردم این یکی دیگ حله ... (زهی خیال باطل) آخر صحبتامون بهش گفتم که یه ازدواج نا موفق داشتم ... اونم با یه لبخند ملیح گفت کار خوبی کردی بهم گفتی :) همین ... رفت و دیگه ازش خبری نشد ....

بیشتر از اینکه ناراحت باشم چرا منو قبول نکرد از اینکه زنگ نزد بگه نمیخوادم ناراحت شدم . 

ماه رمضون تو ذهنم افتاده بود تو طرح همسان گزینی تبیان شرکت کنم . آخه ما آنچنان آشنایی نداریم که دلم خوش باشه بهشون که برام پیدا کنن اون مرد خوشبختو ...ولی برادرم با تمام وسواسی که داشت قبول نکرد و بهم اجازه نداد همسان خود را بیابم ^_^

این خواستگاریا همه از روی ظاهر من بود و هیچکدوم نمیدونستن من کیم ...آخه محلمون جدیده همه اینجا منو نمیشناسن . کی میدونه من یه دختر ساده لوح بودم که گول خوردم و  دیگه نمیخوام اون جوری زندگی کنم ... فقط یه زندگی میخوام به سبک (علی و فاطمه ) ساده ... شیرین ... و برای رسیدن به خدا 

تو تموم این خواستگاریا استرسی رو تجربه کردم که تو هیچ کنکوری تجربه نکرده بودم ... من هنوزم پایبند به اصولم هستم ...

راستی تو این یه سال هر وقت پول دستمون میومد تیکه های جهیزیه رو میخریدیم ... جنسا تماماً ایرانی هستن و خداروشکر میکنم که تونستم چیزایی بخرم که قراره مصرف کنم ... همیشه عقیده داشتم نباید زندگی رو سخت گرفت و من دارم این عقیده ام رو پیاده می کنم ... خیلی از وسایل غیر ضروری رو خرید نمیکنم و در عوض جنس هایی با کیفیت بالا میخرم ... سر جمع پنج میلیون هم نشدن ولی الان میشه باهاشون یه زندگی خوب رو شروع کرد ^_^یعنی اگه یخچال و تلویزیون و لباسشویی و اجاق گاز رو هم از بهترین های ایرانی بخرم  سر جمع با پونزده میلیون میتونم یه زندگی مجلل (از نظر خودم البته ) بسازم :)

از همه ی اینا گذشته به نقطه ایی رسیدم که میخوام دیگه به ازدواج فکرنکنم ... تا الان مدام از خدا میخواستم برسونه ولی از این به بعد میخوام رها کنم این جدال بی پایان رو :)

تابستونه و میخوام برای ارشد درس بخونم ...پاییز که بشه برای کارآموزی یه شرکت خوب پیدا میکنم و بعد از اتمام درسم و قبول شدن تو یه دانشگاه دولتی وارد فاز جدیدی از زندگی میشم (فاز بیخیال دنیا آخرت رو بچسب)

کار میکنم و پول درمیارم و کمک میکنم تا برادرم ازدواج کنه ... اگه تنهایی تلاش کنه شاید تا ده سال دیگه نتونه ولی اگه دوتایی تلاش کنیم حتما میتونیم زودتر بفرستیمش خونه بخت :)

امیدوارم اون روز رو ببینم ....

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۶:۳۴
مهربانو
بعد از مدتها میخوام بنویسم 
از حس و حال الانم 
من دیگه اون آدم سابق نیستم دارم تمام تلاشمو میکنم که خدا بهم لطفی کنه و اونو بهم برسونه ! بودنش در زندگی مسلما پاداش کارای خوبیه که مادرم کرده . خدایا میشه دل مادرمو با اومدن اون به زندگیم شاد کنی؟؟؟؟
امام زاده ی زندگی من 
تو تکمیل کننده ی دین و دنیا و عاقبت بخیری منی !
لطفا بیا و بمان . قول میدم همه جوره پات وایسم . قول میدم بهترین باشم برات .تو آرزوی بچگی من بودی که داری محقق میشی 
نمیخوام یه احساس یه طرفه باشه .... خدایا راضیش کن :(
.
.
.
 
+ بعدا نوشت : امام زاده یه طلبه سید بود که پسر امام جماعت محلمون بود ...اما متاسفانه یا خوشبختانه ... حتی نیومد منو ببینه بعد بگه نمیخوام ... یهو فهمیدم زن گرفته ... از اونموقه زده شدم از مسجد و امام جماعتمونو همسرش و هر کسی که اونجاست ... چرا اینجوری شدم ؟؟؟ :/  این حس چیه ؟ تنفر ؟ حسادت ؟ دل شکسته ؟ نمیدونم ...
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۶
مهربانو


اگه پول داشتم

اگه میذاشتن

اگه لجبازی میکردم

اگه...

اگه میطلبید....

الان اونجا بودم  😢

یا علی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۴۶
مهربانو

می روم ، اما نمی پرسم ز خویش

ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چیست؟


بوسه می بخشم ، ولی خود غافلم

کاین دل دیوانه را معبود کیست؟


آه ، آری ، این منم ، اما چه سود؟

" او" که در من بود ، دیگر نیست، نیست!


می خروشم زیر لب ، دیوانه وار

"او" که در من بود ، آخر کیست؟ کیست؟


    فروغ  فرخزاد

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۵ ، ۲۳:۲۰
مهربانو

خوشبحال اونایی که مخاطب خاصن :(

عای عم تهنا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۵ ، ۱۷:۳۴
مهربانو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۲۶
مهربانو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۵ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۲۵
مهربانو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۱ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۳
مهربانو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۸ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۷
مهربانو
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۶ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۵
مهربانو